به کلبه مهتا خوش آمديد
می روم اما هر جا که رسیدم پری
به یادگار برایت خواهم گذاشت.
می دانم این کمترین شرط جوانمردی
است.
بدرود رفیق روزهای بی قراریم !
قرارمان اما در حوالی قاف پشت آشیانه ی
سیمرغ آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد
گردبادی است زمان
در سراشیب به خون خفته ایام لجن
تو به مهمانی اندیشه بیا
باکت از دره مباد
زندگی در پس این دره تو را می نگرد
تو به تنهایی دل مهمان باش
در اتاقی که در آن فاصله ای نیست
تا به اندازه یک چشم زدن
آه من بود پیام آور اندوه زمان
باز کن پنجره نازک چشمانت را
که زمان می گذرد در دل تاریکی شب
گام در گام زمین
تو بیا تنها
که زمان را به فراموشی گلها ببریم
کسی از دور مرا می خواند
باید آن سو بروم
به گمانم در پی گمشده ای آمده است
راه را می خواهد
من از او می پرسم : چه نشانی خواهی ؟
او مرا می نگرد
در سکوتش بغضی ست که مرا می خواند
من به او می گویم : در پی گمشده ای آمده ای ؟
او به من می خندد و مرا می گوید:
ما همه گمشده ایم
من به او می نگرم
او به انگشت مرا می گوید : راه احساس کجاست ؟
و من از پرسش او در حیرت به افق می نگرم
او مرا می خواند و من از خویش به خود می نگرم و ز خود می پرسم
راه احساس کجاست ؟
همنفس با تردید پی احساس شویم
و ز خود می پرسیم راه احساس کجاست ؟
مهتا
وقتی احساس ترک خورده تردیدم گشت
و در نفس های زمان مرگ معنا یافت
وقتی بر خاطرات خسته ام بدرود گفتی
و در طنین آوای پرسش گر قلبم
برایم از رفتن سرودی
من دیوانه وار بر ابرهای دلم چنگ زدم
و قطره قطره صدای نفس های تو را
در جامی از سکوت جای دادم
هنوز هم بر زخم های کهنه قلبم
مرهمی از سکوت می نهم
هنوز هم در آسمان بی ستاره شبهای دلتنگی
سوسوی نگاه تو را می یابم
من مجنونی تهی از عشق
گمگشته ای در بیابان احساسم
هنوز هم در پی لیلای درونم آواره دشت های صداقتم
من هنوز هم تنهاترین فریاد هستی ام
مهتا
خوب مي دانم كه در اين نزديكي
كودكي گريان است يا كمي آنسوتر
كودكاني نااميدانه به دنبال غذا ميگردند
كاسه در دست به دنبال من و تو سكه اي مي خواهند
عابران را ز تمنا و نياز يك به يك مي نگرند
تا شايد دستي از آستين مهر برون آيد و آنگاه ناني بخورند
چهره هاشان پرشرم و دل كوچكشان بي تاب است
در چهارراه تقدير كودكي مي بينم
كه به شب مي خندد
كودكي بسترش سنگفرش هاي خيابان است
كودكي مي بينم كه در آغوش محبت خفته
مادري مي بينم لالايي شب ميخواند
خوب بنگر شايد در همين نزديكي
كودكي باشد بادبادك در دست
گل در دست
فال مي خواهي آقا ؟
چشم هاشان اما
بغض دارد
آسمانش
ابري ست
باراني ست
من هر روز كودكي مي بينم
گل در دست
در پي گمشده اي مي گردد
مي پرسم
مي گويد:
بر سنگفرش هاي خيابان رد لبخند را مي جويم.
مهتا
من در این شهر غریبم
آدمها اینجا همه از جنس شب اند
آسمانش پر از کینه و ترس و هوا خالی از احساس است
اینجا عشق پشت دیوار سکوت گم شده است
من در این شهر غریبم
در و دیوارش انگار به من می خندند
و زمین زیر قدم های عبور از صداقت خالیست
ناله باد مرا می خواند به تنفر به سکوت
حسرت و کینه و ترس در زمان جاری است
من در این شهر غریبم
آسمان این شهر تا ابد تاریک است
و دل پنجره هایش ابریست
نور اینجا گم شده است
و صدا خاموشی ست
من در این شهر غریبم
مهتا
خدايا! به هر كه دوست داري بياموز كه : عشق از زندگي كردن بهتر است .
و به هر كه دوست تر مي داري بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر !
علي شريعتي
این بار از اقیانوسی بی کران خسته تر از همیشه با تو سخن می گویم . اینجا بی ساحل ترین جای دنیاست و من اسیر قایقی هستم که تنها امید نجات است !
خدایا می شنوی ؟ تو را می خوانم !
سینه ام لبریز از حرف هایی ست که تنها محرمش تو ای .
گذشته را نگاه کن ، آن منم که در ساحل سیاه آرمیده ام ، غافل از هرچیز اما آسوده . آسوده و خوشحال از بی خبری ، از نادانی ، از جهالت . هنوز نمی دانم چرا خواستی مرا از آن ساحل نجات دهی ! ساحلی که در آن همه چیز بود ، همه چیز مگر نور .
تو بودی خدایا که مهر نور را در دلم نشاندی . از دور به من نشانش دادی تا شیفته زیباییش شوم ، تا پاکیش را حس کنم و شور پاک شدن بیابم . مرا یاری کردی که قایقی کوچک بسازم و برای رسیدن به خورشید روانه ی دریاها شوم . تا بجنگم با هر آنچه بین من و خورشید فاصله بود . با موج هایی که از خشم کف به لب داشتند ، با طوفان هایی که بی رحمانه به ستیز می آمدند ، با بادهایی که مرا ، قایقم را به صخره ها می کوفتند ،
با گرداب هایی که مرا به کام خود فرو می کشیدند .
خداوندا می بینی ؟ اکنون من از چنگ آنها گریخته ام . اما بنگر ، بادبان قایقم را بادهای وحشی دریده اند ، پاروهایم را موج های غارتگر به تاراج برده اند ، سکان قایقم را صخره ها در هم شکسته اند . می بینی گرداب های حریص چگونه مرا به سوی خود می کشند ؟
دیگر در من توانی نیست . گویی تمام وجودم کرخت شده و حتی توان برخاستن ندارم . بی هیچ اراده ای اسیر تقدیری هستم که تو برایم رقم خواهی زد .
خدایا از تو نمی خواهم که مرا به ساحلی برسانی که به آن پناه برم و اندکی بیاسایم . من امن ترین پناهگاه ها را دارم که تویی . خود از ساحل آمده ام ، در طلب نور در طلب خورشید آمده ام ! اگر لایق آن نیستم چرا مرا تا اینجا کشاندی ؟ تا طعمه ی گرداب های حسرت شوم ؟ تا در ساحل نشسته ها به ریشخندم گیرند و بگویند خورشید هم چیزی جز سیاهی نیست ؟ نه ، خداوندا نه ! می دانم تو خود دریای رحمتی ، دریایی که هیچ کس در آن سرگردان نمی شود .
خدایا از خورشید تا تو راهی نیست ! مگذار پس از آن همه جنگ ، آن همه مبارزه جان فرسا شاهد غروب خورشید باشم . مگذار امواج مرا به ساحل سیاه بازگردانند و برای همیشه در حسرت جرعه ای نور بمانم . مگذار حتی برای لحظه ای بی نور ، بی خورشید بمانم .
نوشته اي ا ز unknown
اين كه مدام به سينه ات مي كوبد قلب نيست ماهي كوچكي
است كه دارد نهنگ مي شود .ماهی
کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است.
قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه
كه باور كند در سينه اش نهنگي مي تپد؟!
آدم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند
و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد
ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد تو چطور
می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟
و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود
و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی
قلب خلاصه می شود و آدم قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ
تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی.
این آب مانده و بو گرفته است .و تو می دانی آب هم که بماند
می گندد. آب هم که بماند لجن می بندد. و حیف از این
ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب
که در غلط بغلتد.
هر آدمي دو قلب دارد قلبي كه از بودن آن باخبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر
قلبي كه از آن باخبر است همان قلبي است كه در سينه مي تپد همان كه گاهي ميشكند
گاهي ميگرید و گاهي مي سوزد گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست ميرود
با اين دل مي شود دلبردگي و بيدلي را تجربه كرد.
دلسوختگي و دل شكستگي هم توي
همين دل اتفاق مي افتد. سنگدلي و سياه دلي هم ماجراي اين دل است.
با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم و گاهي با همين دل است
كه نفرين مي كنيم.
اما قلب ديگري هم هست قلبي كه از بودنش بي خبريم.
ابن قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي آنكه بتپد مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد.
اين همان قلب است
كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
و وقتي تو مي رنجي او مي بخشد.